دگر نیستی که از تو شکوه کنم

اما خیال تو هست

دگر نیستی که بگویم کیستم، که بگویم از جنس چیستم، که بگویم ...

نه ...نه تو نیستی اما خیال تو هست

دگر نیستی، رفته ای تو، حتا مجوز شکوه هم صادر نکردی

آخر تو حقی! همچون تمام حق های دگر

این منم که باطلم یا بر دور باطلم

این منم که عاطلم، این منم که قاتلم

قاتل صمیمیت خویش،قاتل رفاقت خویش، قاتل محبت خویش و برپاکننده حماقت خویش

چه رازها که به تو گفتم و نشنیدی و گفتی شنیدم

چه رازها که به من نگفتی و شنیدم و گفتم نشنیدم

چه غمها که به تو گفتم و نخوردی و گفتی خوردم

چه غمها که به من نگفتی و خوردم و گفتم نخوردم

آخر تو حقی همچون تمام حقهای دگر

مانند دروغ زیبا، مانند امواج دریا

مانند بازی کودکانه و دوستی ابلهانه

مانند ادای عاشقانه، مانند دور زمانه

مانند پرنده ای به نام (...) و من دیوانه

تویی که برحقی، تویی که عاقلی

تویی که آینده را می بینی و مرا نه

تویی که گوینده را می بینی و چشمانش را نه

تویی که خنده اش را می بینی و گریه اش را نه

تویی که هلو را می خوری و هسته اش را نه

چه عاقلانه رفتار کردی ای حقیقت مسلم

اما ...

دگر نیستی ای حق که از تو شکوه کنم و خیالت هم نمی دانم کجاست!