به وقت درماندگی همه به حافظ رجوع می کنند تا فالی بزنند بر دل نا آرام

خویش و بی قراری از آن دور کنند با رهنمودی که حافظ برایشان خواسته.

اما سعدی را همه می شناسند. او نیاز به معرفی بیشتر ندارد. استاد سخن

است و با سحر سخنوری اش همگان را افسون خویش کرده و در نظم و نثر به

غایت هنرها نموده است. اما به جهت گستردگی آثار و ادبیاتش شاید غزل

سعدی کمی نا آشناتر از غزل حافظ باشد. تفال به غزل سعدی که حتما

کاریست غریب اما امروز به سعدی تفال نمودم و او این ابیات را به من نمایاند.

همه ابیاتش پرمعنی و نغز است و آنچه مرا دلگرم داشت همانا امید وصال

است. حتا اگر بمیرم از این امید نا امید نخواهم شد.


جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال

شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

بدار یک نفس ای قاید این زمام جمال

که دیده سیر نمی‌گردد از نظر به جمال

دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل

پیام ما که رساند مگر نسیم شمال

به تیغ هندی دشمن قتال می‌نکند

چنان که دوست به شمشیر غمزه قتال

جماعتی که نظر را حرام می‌گویند

نظر حرام بکردند و خون خلق حلال

غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود

عجب فتادن مردست در کمند غزال

تو بر کنار فراتی ندانی این معنی

به راه بادیه دانند قدر آب زلال

اگر مراد نصیحت کنان ما اینست

که ترک دوست بگویم تصوریست محال

به خاک پای تو داند که تا سرم نرود

ز سر به درنرود همچنان امید وصال

حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری

به آب دیده خونین نبشته صورت حال

سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست

که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال

به ناله کار میسر نمی‌شود سعدی

ولیک ناله بیچارگان خوشست بنال