پس از اینکه همبازیان کوروش را به شاهی انتخاب کردند او دوستانش را به دسته

های مختلف تقسیم کرد. عده ای از آن ها را اسلحه دار خواند و گروهی دیگر را برای

ساختن قصری معین کرد، یکی را چشم شاه نامید و دیگری را مفتش خواند. در حین

بازی یکی از این همبازیان که پسر آرتمبارس مادی بود از فرمان کوروش سرپیچی

نمود و کوروش فرمان داد تا او را سخت تنبیه کنند. آن پسر به نزد پدر خود رفت و

شکایت کوروش را به پدر کرد. پدرش او را به نزد شاه برده و پشت او را به شاه نشان

داد و گفت: شاها نگاه کن که بنده تو، پسر چوپان، چگونه با پسر من رفتار کرده است.

شاه چوپان و پسرش را فراخواند و رو به پسر چوپان کرد وگفت: تو چگونه جرئت کردی

با پسر کسی که بعد از من شخص اول کشور است چنین رفتار کنی؟! کوروش پاسخ

داد: در این امر حق با من است زیرا آنها متفق القول مرا به شاهی انتخاب کردند و

همه آنها فرمان مرا اجرا کردند جز این پسر که به حرف من بی اعتنایی نمود. به

همین دلیل تنبیهش کردم. حال اگر مستحق مجازات هستم اختیار با تو است.

هنگامیکه کوروش سخن می گفت آستیاگ از شباهت او با خود! و از جلادت و جاذبه

کوروش سخت در شگفت بود. بعد مدتی را که از واقعه افکندن طفل دخترش به کوه تا

آن روز گذشته بود را به خاطر آورده سن پسر چوپان را در نظر گرفته و در اندیشه شد.

بعد برای آنکه بتواند تحقیقات بیشتری کند آرتمبارس را رد کرد و به او گفت که چنان

کنم که نه تو از من شکوه داشته باشی نه پسرت. بعد او را مرخص کرده و چوپان را

فراخواند. از او پرسید: این کودک از کجاست و چه کسی او را به تو داده است؟ چوپان

گفت این کودک پسر من است و مادرش هم زنده است. آستیاگ گفت: پس مایلی که

زیر شکنجه حقیقت را بگویی. سپس امر کرد او را ببرند و شکنجه کنند. در زیر شکنجه

چوپان حقیقت را گفته و با ناله و زاری از شاه درخواست بخشش کرد. سپس شاه

هارپاک را احضار کرد و از او پرسید: طفل دخترم را که به تو سپرده بودم چگونه

کشتی؟ هارپاک چون چوپان را دید و از اعتراف او آگاه شد چنین جواب داد: پس از آنکه

طفل را به خانه بردم خواستم طوری رفتار کنم که امر تو اجرا شده باشد و هم قاتل

پسر دخترت نباشم. این بود که او را به چوپان تو سپردم و گفتم که فرمان شاه است

این طفل را به کوه افکنی وگرنه سخت مجازات خواهی شد. بعد مفتش فرستادم و

اجرای امر تو را تفتیش کردم. آستیاگ باطنا نسبت به هارپاک خشمگین شد اما صلاح

در آن دید که فعلا خشمش را بروز ندهد. آنچه از چوپان شنیده بود برای هارپاک تعریف

کرده و گفت: وجدان من از کاری که کرده بودم ناراحت بود و همواره می بایست توبیخ

و شماتت دختر خود را گوش کنم، حالا که طفل زنده مانده باید ضیافتی داد و خدا را

شکر کرد. تو نیز پسرت را بفرست تا همبازی نوه من شود و خودت هم به ضیافت من

بیا. هارپاک چون این سخنان شنید به خاک افتاد وتشکر کرد. بعد به خانه بازگشت و

واقعه را به زنش گفت و کودک 13 ساله اش را، که یگانه فرزند او بود، نزد شاه

فرستاد. شاه فرمان داد سر پسر را بریده و از گوشت او غذایی تهیه کردند و آن غذا را

در مهمانی به هارپاک خوراند. بعد از هارپاک پرسید: غذا را چگونه یافتی؟ وزیر گفت:

بسیار خوب. سپس شاه ظرفی را به او نشان داده و گفت: هرچه می خواهی از درون

آن ظرف بردار. هارپاک وزیر همینکه در ظرف را گشود سر و دست و پای فرزند خود را

در آن دید. آنگاه فهمید که گوشت چه کسی را خورده است اما به روی خود نیاورده و

خشمش را فروخورد. شاه از او پرسید: آیا میدانی گوشت چه شکاری را خورده ای؟

هارپاک پاسخ داد: آنچه شاه کند خوب است. بعد باقی مانده گوشت پسر و جوارح او را

برداشته به خانه برد تا دفن کند. هارپاک کینه شاه ماد را به دل گرفت و همین موضوع

انگیزه یاری رساندن او به کوروش در آینده و کودتا بر علیه شاه ماد شد.


---------------------------------------------------------------------------

برگرفته از تاریخ ایران باستان نوشته حسن پیرنیا (مشیرالدوله)