مرغ بی پر وبالی بودم در آشیانه بی خیالی

اما

تو در اوج می پریدی

در کنارم نشستی

مرا به منقار برگرفتی و به اوج بردی

گمانت بر این بود که پرواز نمی دانم

آنقدر مرا بالا بردی که آشیانه حقیرم بر روی زمین و حتا خود زمین برایم کوچک می نمود

پرواز میدانستم، پر پروازم توان پریدن نداشت

 و تو فرصت پریدن به من ندادی

آنقدر مرا با خود بردی و در اوج پریدی که دیگر توانی برایت نماند

کم آوردی، می دانی؟

تو کم آوردی و ناگاه فریاد برآوردی

«دیگر نمیتوانم»

پیش از آن که صدایت به زمین برسد من به خاک نشسته بودم

شکستم، خورد شدم، پرآکنده شدم

دیگر خود را گم کرده ام، نمی توانم ذرات وجودم را بیابم

من پرآکنده و پرکنده ام

و

کسی جز تو نمی تواند ذرات پراکنده ام را به هم پیوند زند

اما دریغ از نبودنت .