از دفتر شعر خواهر عزیزم بلقیس محجوب(زهره):

http://sayarezohre.persianblog.ir/post/102/


بگذار در چشم تو اشک شوم

از مرز مژگانت بگذرم

و بر دشت گونه هایت بوسه زنم

می خواهم اشک شوم

چون می دانم،

فرو می پاشند ،سیلاب اشک هایم،

صخره های قلبت را

و  راه می یابند

بر دریای مهربانی هایت

 

بگذار تا بر لبان تو خنده شوم

تا هدیه کنم

 شادمانیت را

و شاید قله های سپیدش ،

نشانه روند

دیدار آشنایی را

 

بگذار

تا در خلیج گیسوانت شانه شوم

بر مخمل امواجش چنگ زنم

و تا مرز شکافتن دانه دانه های سیاهش

 

بگذار در دست تو چنگ شوم

تا بسرایم،ترانه ی عاشقی را

 

بگذار در پای تو خلخال شوم

تا بر حاشیه ی دامنت برقصم

 

بگذار تا در قلب تو آشیانه شوم

اگر چه این آشیانه قفسی است برایم

سخت آهنین

می خواهم در آن مأوی گزینم

 

چه خوب است اشک چشمانی...

چه خوب است خنده ی لب هایی...

چه خوب است شانه ی گیسوانی...

و چه خوبست آشیانه ی قلبی

حتی قفسی سخت آهنین بودن

و چه خوب است زندانی

که زندانبانش تو باشی!