تو را می جویم،

نمی دانم کیستی و از جنس چیستی؟

فقط می دانم هستی و دانایی امید است این دانایی.

تو را می جویم تا سردی تنهایی ام را با گرمای تو معتدل سازم.

تو کیستی و کجایی که نمی بینم تو را، که نمی شنوم صدای تو را، که لمس نمی کنم دستان تو را و از تو بوی خوشی به مشامم نمی رسد حتا!

فقط می دانم هستی و دانایی امید است این دانایی.

چه بسیار کسان و خسان بودند که تو پنداشتمشان و تو نبودند، من بودند، من،

و من، من را نمی خواهم، تو را می خواهم، تو.

تویی که مرکب از دو حرف بیش نیستی و یکی هستی،

تویی که می دانم اگر ببینم تو را دگر کور خواهم شد و دانایی امید است این دانایی.

تویی که می دانم اگر بشنوم صدای تو را دگر کر خواهم شد و دانایی امید است این دانایی.

تویی که می دانم اگر دستانت را لمس کنم دگر دستی برایم نیست و نه حتا دستی از دور بر آتشت و دانایی امید است این دانایی.

تویی که می دانم اگر فرسنگها دورتر از من بگذری بوی خوشت به مشامم خواهد رسید و دانایی امید است این دانایی.

آه اگر تو راببینم یا بشنوم چه زیبا خواهم شد.

کور و کر خواهم شد. نیست خواهم شد و آغاز خواهم شد در آن دم که به پایان می رسم از وجود تو در کنار خویش.

ای تو، ای مرکب از دو حرف که تنها یکی هستی، آن بسیار کسان یا خسان که من دیده ام تو نبودند، من بودند، من.

منی که کور نیستم و نبودند. منی که کر نیستم و نبودند. منی که هستم و بودند.

من این من را نمی خواهم، تو را می خواهم، تو

و خواستن امید است این خواستن تو.