امروز زادروز بزرگ مرد روحانی، مصلح اجتماعی و بلند اختر زرین ایران

زمین، زرتشت است. تاثیر اندیشه او در زندگی بشریت انکار نشدنی

است. هرچند که سرگذشت او و کارهایش نه به صورت تاریخی بلکه

اسطوره وار باقی مانده اما اثر جاودانش، گاثها، نمایانگر اندیشه های

نابش در جهت بهبود زندگی انسان، برقراری صلح و دوستی و به طور

کلی کوشش برای بهتر زیستن در این جهان و جاودانه شدن در

جهان مینوی است.

اندیشه های زرتشت در واکاوی صفاتی که برای خدا نامبرده است

روشن تر می شود.

«سِپَنتَه مَینیو» یا روح مقدس، یعنی خدا و اقرار به یکتایی او.

«وهومَنَ»، بهمن یا اندیشه نیک که از صفات خداست و انسان با

اندیشه نیک به رستگاری یا همان روح قدسی یا مقام خدایی خواهد

رسید. این در واقع مبدا حکمت یا فلسفه اشراق است.

«ارتَ وَهیشتَ»، اردیبهشت که بهترین راستی و پاکی است و توصیه

شده برای انسان که راستی و پاکی را پیشه خود سازد.

«خَشترَ وَئیریَهة»، شهریور یا شهریاری نیرومند. شهریاری خاص

خداست و کسی در زمین شایستگی نمایندگی این مقام را دارد که

دارای صفات خدایی در ضمیرش باشد. اثر اندیشه های زرتشت در

برقراری حکومت مرکزی در ایران و همبستگی اقوام آریایی فلات ایران

تاثیر بسیار دارد. آنجایی که در اثر اندیشه های زرتشت، حکومت

اهورایی که در صفت «شهریور» که یکی از صفات اهورامزدا است،

تقدیس و ترویج می شود. 

«سِپَنتَه آرمَئیتی»، سپندارمزد که فروتنی و مهر است. و این برای

همه واجب است به ویژه برای کسی که نمایندگی شهریاری خدا را 

بر روی زمین داراست که این نمود کامل شایسته سالاری و ترویج آن

است.

«هَئورتات»، خورداد یا تندرستی و رسایی که از دیگر صفات خداست.

اَمِرتات، امرداد یا بی مرگی و جاودانگی و هر کس در پی نهادینه

کردن صفات گفته شده در خود بود به بی مرگی و جاودانگی می

رسد و گرنه محکوم به فناست.

آموزه های زرتشت شالوده و بنیان فکری دین های سامی بین

النهرین نیز قرار گرفته است. دین های سامی از آموزه های زرتشت

بسیار وام گرفته اند که تشریح آن در این نوشتار نمی گنجد. همچنین

در فلسفه یونان و تفکر فیلسوفان یونانی تاثیر به سزایی داشته

است. چه آنکه فلسفه و خکمت در یونان پس از آن رونق گرفت که

ایرانیان پای به سرزمین آنان گذاشتند و یونانیان با فلسفه ایرانی، که

نمود بارز آن در آموزه های زرتشت است، آشنایی پیدا کردند.

در ادامه مطلب دوست گرامی، کیخسرو، را درباره زرتشت بخوانید:

" زرتشت " ، " زردشت " یا " زرادشت " نام مردی است از خاندان "

اسپیتمه "  " Spitemah " –درخشان ترین یا سپید ترین- که از دو وازه

ی spi-. " " به معنای سپید و روشن  و نشانه ی صفت برترین در

زبان اوستایی یعنی " temah-. -. "  ساخته شده است، پس نامی

که خاندان زرتشت به آن شناخته می شدند " Spitemah-. " است به

همان معنای پیش گفته.

نام خود او، آنگونه که موبدان می گویند  به معنای " شتر زرد " است

– نام گزاری نوزادان با توجه به رویداد ویژه ایی که هنگام زایش دیده

می شد، آیینی کهن شمرده می شود- اما نگارنده بر این باور است

که این نام به معنای " ستاره ی زرین بلند " است.اگر آنچه را که

موبدان می گویند بپذیریم باید گفت:" زرتشت " ،" Zarathushtra "  از

دو بخش ساخته شده است:

1- " Zarata-." به معنای زرد،

2- " Ushtra-." به معنای شتر.

و ریشه شناسی پیشنهادی نگارنده نیز اینگونه است:

1-" Zarata-." به معنای زرد،

2- " Ushtra-. "  خود از دو بخش ساخته شده است، الف- " Us-. "

 به معنای بالا و ب-  " Starah-." به معنای ستاره که همنشینی دو

صدای " S " و با توجه به اینکه وازه ی " Starah-." در ریشه ی

اوستایی صدای " H " دارد: " His(h)ta-."  +  " .-Ra-. " صدای  "ش"

جایگزین " س" می گردد و در مجموع معنای این نام می شود: بلند

اختر زرین.

زرتشت از مادری به نام : " دوغدوا " ، " Doqdva-. " –به معنای

دوشنده با دو دست –  و پدری به نام " پوروش اسپ " ،

" Pourosh.aspah-. "  به معنای اسپ دار یا بسیار اسپ یا آنگونه که

برخی گفته اند : اسپ پیر و نزدیک به 3000 سال پیش چشم به

جهان گشود و موبدان چنین می گویند که هنگام زایش او رویدادهای

شگفت بسیاری دیده شد.....اما آنچه بیشتر پزوهشگران پذیرفته اند

خندیدن این نوزاد هنگام زایش است.

زرتشت از همان کودکی بسیار اندشمند بود و افزون بر سخت

کوشی در کمک به خانواده، زمان زیادی را صرف اندیشیدن و دریافتن

راز ها ی هستی می نمود.او در پی دانستن راز ها بر آمد.در سی

سالگی و زمانی که دیگر یقین پیدا کرده بود که گروه هایی –که از

آنان با نام های کرپن"Ka(h)rpan-. ":قربانی کننده یا نمایندگان عالم

مرگ، اوسیج" Ussi:j-. " :دور دارنده ی دردها یا همان ها که با اوراد و

خرافه ادعای شفای بیماران داشتند و کوی، " Kavi-. " یا همان

فرمانروایان فریبکار و زور گو یاد می کند همواره مردم را هر چه نادان

تر می خواهند، کوشید تا مردمان را به سوی کوشش در آگاه شدن و

به دست آوردن دانایی رهنمون شود و طبیعی است که آن سه گروه

به دشمنی با او برخاستند و بارها کوشیدند تا او را با بیم دادن از

مرگ،....خاموش کنند و زمانی که او را در کارش استوار یافتند، بر آن

شدند تا زندگی را بر او سخت کنند چندان که وادار شود از میان

بستگان و مردم همراهش دوری گزیند و ....زرتشت نیز بر آن شد تا

برود و چشم در راه اثر بخشی آموزه هایش بر مردم بنشیند و نیزبا

دیگر گروه های آریایی هم گفتگو کند.این سفر او را نزد کسی

رسانید که اندیشه اش را نیک یافت و خود او را دوستدار مردمان و

دانایی.این مرد که هم از کوی ها بود و در سرزمین بلخ فرمان می

راند و نیک اندیش و درستکار، او را به نیکی پذیرفت و از او و از

گسترش اندیشه اش پشتیبانی نمود....کی گشتاسپ ، "

Kavi.vishtaspa-. " نام داشت.

زرتشت ،77 سال سرفرازانه زیست و آموزه ها یش مردم این

سرزمین را از پراکندگی و دشمنی های بی فرجام رهایی بخشیدو

سر انجام چنان که گفته اند به دست یکی از دشمنان اندیشه اش و

در جنگ کشته شد.پایه ی اندیشه ی او دانش دوستی،راستی،

سختکوشی در آباد کردن زمین،مهربانی و دستیابی به شیوه ی

همزیستی  به دور از جنگ و آزار .....است و بر این باور است که

همگان می توانند و بایسته است از دروغ،کج اندیشی و فریبکاری و

...دوری کنند و در رسیدن به آسایش و آرامش با هم یار باشند.آنچه

او برای نخستین بار مطرح کرد و سالها انگیزه ایی نیرومند برای

سعادتمندی آدمیان بود،چنین است:

 اندیشه نیک....گفتار نیک......کردار نیک

از او سرود هایی به جامانده که نمودار خوبی از آنچه اندیشه اش را

فراگرفته بود،است و به نام گاتا " Gatha " در کتابی به نام اوستا

گنجانده شده است.

آورده اند که در ششم فروردین ماه سال 660 پیش از میلاد مسیح

زاده شد و سال 583 پیش از میلاد چشم از جهان فرو بست.نامش

نیک و نیکتر و آموزه هایش رواتر باد.

در پایان سروده عرف قزوینی در وصف زرتشت را می آورم:

به نام آن كه در شانش كتاب است

چــراغ راه دیـنــش آفتــاب اســت

مـــهیـــن دســتور دربــار خـدایـی

شــــــرف بخــش نـــژاد آریــــایـی

دوتا گــــردیده چـــرخ پیـر را پشت

پی پـــوزش بـه پیـش نام زرتشـت

بــه زیــر سـایـه نـامــش تــوانـــی

رسـید از نــو بـه دور باســتانــــی

ز هــاتف بشــنود هر کس پیامش

چو عـارف جان کند قربـان نامــش

شـفق چون سر زند هر بامـدادش

پی تـــعظیم خـور، شــادم بیـادش

چومن‌ گر‌دوست‌داری‌کشور‌خویش

ستایــش بایــدت پیـغمبر خویــش

بــه ایمــــانی ره بیــگانــه جویــی

رها کن، تا بــه کی بــی آبـــرویی

به قرن بیـست گـــــر در بنــد آیی

همان به، دیـن بـــهدینان گـــرایی

به‌چشم عقل، آن‌دین‌را فروغ‌است

که خود بنیـان کن دیـو دورغ است

چون دین کردارش و گـفتـار و پندار

نـکو شـد بـهـتر از یـک دیــن پــندار

در آتشـــکده دل بر تــــو بــاز است 

درآ کاین خانه سـوز و گــداز اسـت

هر آن دل کـه نباشـد شعـلـه‌افروز

به حال ملک و ملت نیست دلـسوز

در این آتــش اگـــر مامــن گزیــنـی

گلستـان چـون خلیل، ایران ببینی

دراین‌کشورچو‌شد‌این‌شعله‌خاموش 

فتـــادی دیگ مــلیت هـم از جوش

تو را این آتش اسباب نجــات است

در این آتش، نهان آب حیـات است

چنان یکسـر سراپای مرا سـوخـت

که باید ســـوختن را از مـن آموخت

اگرچه ازمن به‌جز‌خاکستری‌نیست

برای گــرمی یک قرن کافی اسـت

چو انــدر خاک خــفتم زود یــا دیـــر

توانی‌‌‌‌‌‌‌‌جست از‌آن‌خاکستـر، اکسیر

بـه دنیـا بس همــین یک افتـــخـارم

کــه یـــک ایــــرانـــــی والاتبـ‌‌ـــــارم

به خون دل نیم زین زیسـت، شادم

که زردشتـــی بـــود خــون و نـژادم

در دل باز چــــون گـــوش تـــو و راه

بــــود مســـدود، بـاید قصـه کـوتــاه 

کنونت نیـست چون گوش شـنفتن 

مـرا هـــم گفتـــه‌هـا بـایـد نـهفــتن

بسی اســـرار در دل مانده مسـتور

کـــه بـی تـردید بـایســتی بـرم گور