او از اول عقل نبود، او عشق بود

یا به گمانم که بود

من از اول عشق نبودم، عقل بودم

به گمانم بودم

عشق زیر پای عقل نشست

بندهایش را گسست

رهایش کرد و پیمانی ببست

تا همیشه عشق بماند، تا عقل زنده بماند

عقل دُم درآورد، عقل سر درآورد، عقل دل درآورد و کم آورد و شکست

عقل دلش شکست و عشق شد

عقلی که دل داشته باشد دیگر عقل نیست

عشق دُم درآورد، عشق سر درآورد، عشق کم آورد و برست

عشق پیمان شکست و عقل شد

عشق، عقل شد

دیگر می دانم که عقل، عشق پیمان شکن است